|
پله
هاي تنهايي
آنگاه كه عقل را
پرواي پرواز بود
خدا
عشق را آفريد
وتواي پرواز هميشه ي خلقت
آنگونه از عشق سبزي
كه هر كس تو را شناخت
رويشي سرخ را
مي آغازد
و آنگونه از عقل لبريز
كه علم را پروا از عقل توست
اي جوشش مدام تشيع
اي پرواز هميشه خلقت
دنيا به دور تو مي چرخد
دنيا به نام تو مي چرخد
اي حجت خدا

رویا بود یا واقعیت
هنوز وقتی به یادآن شب می افتم لب
هایم خشک می شوند ،نفسم به شماره
می افتد خیلی عجیب بود شب های
رمضان بود برای مراسم احیاء قرار
شده بود که به همراه دوستم به
مسجد محله بروم .
دوستم فاطمه گفت ببین مریم اگر
مسجد بیایی واز ته دل دعا کنی
حتماً خدا شفا می دهش با گریه
گفتم :
فاطمه تو خودت خوب می دونی که
پدرم یک سال است که مریض هست
وقتی می بینم درد می کشد زجر می
کشم و شب ها تا صبح اشک می ریزم و
از خدا میخواهم که شفایش بدهد اما
فایده ندارد ،دکترها هم که جواب
درست حسابی نمی دهند وزدم زیر
گریه گفتم داره کم کم دارم ایمانم
را از دست می دهم.
یکدفعه فاطمه خیلی جدی گفت: مریم
دیگه این حرف ها را نزن این کفره
حالا تو امشب مسجد بیا حتماً جواب
می گیری این به دلم برات شده.
ناگزیر لباس پوشیدم وبه مسجد رفتم
وبعد از مراسم جوشن کبیر وقتی
چراغ ها را خاموش کردند
آقا مسجد گفت: این جا همه ما برای
گدایی آمدیم ، هیچ خجالت نکشید
گریه کنید و مشکلتون را به ائمه
بگویید امیدوارم که بی جواب از
این مجلس نروید این را بدونید که
امام زمان توی این مجلس حضور دارد
و توی این شب قراره که آینده امون
رقم به خوره امیدوارم که سعادت
داشته باشیم که مورد توجه آقا قرا
بگیریم وبعد شروع به خواندن مرثیه
کرد .
دل سیر گریه کردم وشروع به گفتن
مشکلم کردم که نوبت به سینه زدن
شد که درمقابل پرده اشکی که
چشمانم را گرفته بود یک آقای
سبزپوشی را دیدم که از بین صف های
سینه زنی به طرفم آمد چشم هایم را
باز وبسته کردم خواب نبودم نفسم
به شماره افتاد ولب هایم خشک شد
طوری که نشستم وچشم هایم را بستم
صدایی شنیدم که گفت مریضت شفا
پیدا کرد ،دیگه همه چیز تمام شد.
دیگه چیزی نفهمیدم اما بعد از چند
لحظه صدای فاطمه را شنیدم که
گفت:مریم چت شد ؟ این آب را بخور
بهتر می شوی .دیگه از آقای سبز
پوش خبری نبود ، برای فاطمه تعریف
کردم که چه دیدم . فاطمه بالبخند
روبه من کرد وگفت: ان شاءالله که
پدرت شفا پیدا می کند خوش به
سعادت که آقارا دیدی.
بعد ازآن شب عجیب پدرم صبح از
رختخواب بلند شد که سر کار برود
رو به من کرد وگفت مریم جون بابا
خیلی عجیبه نمی دونم چرا قلبم درد
نمی کند مثل اینکه معجزه شده .
ومن تنها به لبخندی بسنده کردم
ودر دل خدا راشکر کردم، دیگر می
دانستم علتش چه بوده و مطمئن بودم
که آن شب واقعیت داشت ورویا نبود.
|