41

   

نشريه شميم يار تلاشي است براي ابراز عشق و ارادت به محضر با عظمت مولا آقا امام زمان (عج) . شميم يار ميزبان مطالب شماست . شما مي توانيد نوشته هاي نثر ، شعر ، حكايات ، نكته ها ، احاديث ، نقدها ، نشانه ها و هر مطلبي با زمينه ارادت و آشنايي بيشتر با مهدي موعود (عج) را به آدرس زير بفرستيد تا در اين نشريه قرار داده شده و در گروه راه نرفته منتشر كنيم .

shamim_magazine@yahoo.com

ما كه خود را منتظر و دوست دار حضرت صاحب الزمان (عج) مي دانيم چقدر در عمل انتظار مي كشيم ؟ و چقدر در اين باره فكر مي كنيم . شميم يار كوششي است براي انديشه ، تفكر و ... تا گامي كوچك در جهت شناخت مولا برداريم و بنا به احاديث ائمه اطهار به مرگ جاهليت نميريم .

  
 مسئول نشريه شميم يار          khoshzogh1446@yahoo.com 

به نام خداي افكارمون

سلام عزيزان حالتون چطوره ؟ فرا رسيدن ايام يوم الله  دهه فجر را به همه هموطنان عزيزم  تبريك و شاد باش مي گم  در نظر دارم  در هفته آينده يه برنامه كنفرانس ويژه دوستان وهمكاران مجموعه وبلاگ شميم يار  ترتيب بدهم تا هم  علاوه بر آشنايي درباره روند كار  باهم به بحث بنشينيم   اميدوارم مثل ديگر كنفرانس هاي گروه جذاب و جالب باشه ،  روز و ساعت  دقيق آن نيز از طريق  ايميل  به اطلاع تون  خواهم رساند پس لطفا  ايميل هاتون رو چك كنيد

 

دل من سرخ  گلي است
به تمناي سرود خوش دوست
گوش را آينه صوت كنم
كه به هر ذره اي اين صوت عزيز
جان من منتظر است
ريشه اي از عهد كهن
كه تو را منتظر است
كه تو را منتظر است

نگار خوش ذوقz.h.g.a

  www.negarkhoshzogh.blogfa.com تپش سايه منتظرتون هست

www.shamim.mihanblog.com با عاشقان مولا همرا ه شويد

شماره 40 نشريه شميم يار كليك كنيد

ميترا ...

 

باباي بي نشون من!

دوريت بهاي سنگيني بود براي من که تبعيدي نگاه بي چشمت بودم
اينجاهمه گمان ميکنند که من با چشمانت زنده بودم
اما بابا!!!

هيچ کس نميداند که فروغ نگاه بي چشمت مراکشت
تمام پنج شنبه هايت در خانه هايي با پلاک گمنام غروب شد و ماهيچ وقت ندانستيم که چگونه سندي باهمان پلاک به نامت شد

هيچ وقت ندانستيم چگونه آنجاراگزيدي تا پايان دهي تنهاييت را
آنجا که حتي اگر گرد غفلت هم خاطرمان را زنگاري کندو پنج شنبه هارا گم کنيم
هرگز تو تنها نميشوي

آري!

خانه ي تو و هم پلاکهايت هميشه پرمهمان است

و هميشه با همان فانوسهاي نوراني، روشن

دلم هواي غربتت راکرده باباهواي خس خس سينه و ....

هواي حرفهاي آسمانيت را

تو پرواز کبوتر را نميديدي اما چه خوب برايم از پرواز ترانه ي عشق ميسرودي
چه خوب در کانال هاي پرپيچ و خم زندگيم راهنمايي بودي براي رهاييم
چه خوب.....!!!

دلم برايت تنگ شده

دلم برايت تنگ شده

دلم برايت تنگ شده

 

مهري كيانوش راد ...

  پله هاي تنهايي

آنگاه كه عقل را
پرواي پرواز بود

 
خدا عشق را آفريد
وتواي پرواز هميشه ي خلقت
آنگونه از عشق سبزي
 كه هر كس تو را شناخت
رويشي سرخ را
 مي آغازد
و آنگونه از عقل لبريز
 كه علم را پروا از عقل توست
 اي جوشش مدام تشيع
 اي پرواز هميشه خلقت
دنيا به دور تو مي چرخد
دنيا به نام تو مي چرخد

اي حجت خدا  

رویا بود یا واقعیت

هنوز وقتی به یادآن شب می افتم لب هایم خشک می شوند ،نفسم به شماره می افتد خیلی عجیب بود شب های رمضان بود برای مراسم احیاء قرار شده بود که به همراه دوستم به مسجد محله بروم .
دوستم فاطمه گفت ببین مریم اگر مسجد بیایی واز ته دل دعا کنی حتماً خدا شفا می دهش با گریه گفتم :

فاطمه تو خودت خوب می دونی که پدرم یک سال است  که مریض هست وقتی می بینم درد می کشد زجر می کشم و شب ها تا صبح اشک می ریزم و از خدا میخواهم که شفایش بدهد اما فایده ندارد ،دکترها هم که جواب درست حسابی نمی دهند وزدم زیر گریه گفتم داره کم کم دارم ایمانم را از دست می دهم.

یکدفعه فاطمه خیلی جدی گفت: مریم دیگه این حرف ها را نزن این کفره حالا تو امشب مسجد بیا حتماً جواب می گیری این به دلم برات شده.
ناگزیر لباس پوشیدم وبه مسجد رفتم وبعد از مراسم جوشن کبیر وقتی چراغ ها را خاموش کردند
آقا مسجد گفت: این جا همه ما برای گدایی آمدیم ، هیچ خجالت نکشید گریه کنید و مشکلتون را به ائمه بگویید امیدوارم که بی جواب از این مجلس نروید این را بدونید که امام زمان توی این مجلس حضور دارد و توی این شب قراره که آینده امون رقم به خوره امیدوارم که سعادت داشته باشیم که مورد توجه آقا قرا بگیریم وبعد شروع به خواندن مرثیه کرد .

دل سیر گریه کردم وشروع به گفتن مشکلم کردم که نوبت به سینه زدن شد که درمقابل پرده اشکی که چشمانم را گرفته بود یک آقای سبزپوشی را دیدم که از بین صف های سینه زنی به طرفم آمد چشم هایم را باز وبسته کردم خواب نبودم نفسم به شماره افتاد ولب هایم خشک شد طوری که نشستم وچشم هایم را بستم صدایی شنیدم که گفت مریضت شفا پیدا کرد ،دیگه همه چیز تمام شد.

دیگه چیزی نفهمیدم اما بعد از چند لحظه صدای فاطمه را شنیدم که گفت:مریم چت شد ؟ این آب را بخور بهتر می شوی .دیگه از آقای سبز پوش خبری نبود ، برای فاطمه تعریف کردم که چه دیدم . فاطمه بالبخند روبه من کرد وگفت: ان شاءالله که پدرت شفا پیدا می کند خوش به سعادت که آقارا دیدی.
بعد ازآن شب عجیب پدرم صبح از رختخواب بلند شد که سر کار برود رو به من کرد وگفت مریم جون بابا  خیلی عجیبه نمی دونم چرا قلبم درد نمی کند مثل اینکه معجزه شده .

ومن تنها به لبخندی بسنده کردم ودر دل خدا راشکر کردم، دیگر می دانستم علتش چه بوده و مطمئن بودم که آن شب واقعیت داشت ورویا نبود.

 اگر امام زمان اين روز ها يهو ديديد چي دوست داريد بهش بگيد؟؟

راه فردا: شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد...تو بيا کز اول شب در صبح باز باشد...عجب است اگر توانم که کنم سفر ز دستت....به کجا رود کبوتر که اسير باز باشد
عبدالله: گاهي وقتها از نردبان بالا ميرويم تا دستهاي خدا را بگيريم غافل از اينکه خدا پايين ايستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نيفتيم
ساحل سبز: الا اي صاحب قلبم کجايي؟ ... محرم شد نمي خواهي بيايي؟ .... خوشا آن شور و حال و اشک و آهت ... خوشا آن ناله هاي نينوايي ... خوشا بر حال تو هروقت که خواهي ... کنار تربت آن سر جدايي
راه فردا:  دلم ازپونه هاسيراست آقا...هواي باغ دلگيراست آقا...كسي فانوس گلهاراشكسته است...نمي آيي مگر؟ديراست آقا

................................................................................................................................................(جاي حرفي تو خاليه)
 

منتظر نظراتتون هستم

khoshzogh1446@yahoo.com